دوست داشتن
مثل سیگاری که به آن پک زدی ، تمام شد..
بقیه اش را نمی دانم ..
خدای من ,
یک دقیقه تمام شادکامی !
آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست ؟
" شب های روشن : فئودور داستایفسکی "
At some point you have to let go , move on
because no matter how painful it is
It's the only way we grow
بالله که غیر از جرم عاشق بودن دوست بی جرم و تقصیرم مرا ...
اصلا نمی شود ، عیب دارد ؛
این سیکل را می گویم ! یک سیکل معیوب است :
تسلیم که شوی ، همه چیز ات را باخته ای . راه برگشتی وجود ندارد ، نمی توانی !
اینجاست که می گویند " عشق آدم را بزرگ می کند، بی پروا میکند ! بی پروا می کند !!!
اما تو کوچک می شوی در برابرش ، کوچک و کوچک تر اما
اصلا مهم نیست !
امروز یکی دیکر از روزهای مزخرف و گه ام بود !
همه چی داشت خوب پیش می رفت تا اینکه تو ...
تو درمانگاه اطفال هم که دیگه به اوج رسید !
بدترین اش آنجایی بود که باید می آمدی ، یعنی منتظرت بودم ولی .. !
به قول استاد تو شب های روشن : " یعنی انتظار اینقدر سخته ؟ "
کداممان تا حالا طاقت آوردیم ؟ بیشتر تحمل کردیم ؟ من یا تو ؟
کاش می فهمیدی ! کاش !
شب ، یک : هیچ
شب ، دو : کمی
شب ، سه : هیچ
شب ، فردا : ...
...
تا حالا از کسی دل بردی ؟!
اهمم اهمم اهمم همم
اهمم هم
.
سرفه هااااااااااای الکی
سرفه هاااااااااااای الکی
سه موجود دوست داشتنی در خوابگاه هستند که فهمیده ام
جزئی از زندگی ام شده اند.
دل ام تنگ شان می شود و می خواهد شان ,
هرکدام شان را به نحوی !
دل ام می خواهد مدت ها بنشینم در اتاق شان ..
حالا دیگر در این خوابگاه , در این شهر
فکر کنم که یافته ام دوستانم را !
آن دو موجود به اضافه ی هم اتاقی عزیزم.
بعد از 5 سال !!
هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد،
تو آرام باش !
درست ات که رفته ای ,
که شاید دیگر نخواهم ت دید , اما
بوی ات را با خود خواهم داشت..
خیلی دنبالش بودم . بالاخره یافتم اش و خریدم تمام شان را.
نمخواستم کسی , جایی
بوی تو را بدهد !
شده ام یک دختر معمولی که تنها دلخوشی اش خوردن است .دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند ! راضی ام نمی کند .
نه اینترنت و وبلاگ خوانی , نه گودری که تقریبن بسته شد , نه دانلود فیلم و آهنگ های جدید, نه خواندن همشهری جوان و 40چراغ یا حتی گاهی مجله فیلم !
حالا تنها کاری که می کنم این است که بنشینم جلوی لب تابم و فقط گریز آن لاین ببینم ! گاهی هم فیلم های جدید را.مثل همین Midnight in Paris دوست داشتنی.
دیگر درس هم نمی خوانم ! حوصله اش را ندارم .
هیچ کدام از این بخش های مینور استاژر 2 ای را هم دوست ندارم. خسته کننده اند و تایم کانسیومینگ !
چسبیده ام به تخت ام و کلاس ها را یکی در میان خواب می مانم .
.
.
می خواهم از این شهر بروم ،
می خواهم از این جا بروم .
جای دیگری ام آرزوست..
زندگی با چشمان بسته را دوست نداشتم.
پراز حس های سرد و بی روح بود ,
شبیه فیلم های مسعود کیمیایی شده بود آخرش دیگر !
فیلنامه را دوست نداشتم اصلن ..
تنها لحظه ی دوست داشتنی اش همان صحنه ای بود که پرستو در اورژانس با خواهری صدا زدن علی از خواب بیدار می شود و مدتی فقط نگاه و بعد یک قطره اشک همراه با لبخند !
پی ربط : بازی ترانه علیدوستی در این صحنه هم همه ی آن حس را منتقل می کرد .
بدون شرح..
دل ام بچه می خواهد. که مال خودم باشد . درون خودم باشد.
دل ام می خواست حامله بودم الآن ...
ماه سوم یا چهارم ...
حس تازه , تجربه جدید !!!
دل ام بس ناجوان مردانه سرد است !
خوابگاه،
گریه های پنهانی،
نبودن حتی یک نفر برای با تو بودن،
با تو ماندن،
فهمیدن آنچه باید !
.
.
تمامی ندارد
تمامی ندارد این ماجرا !!
جناب آقای دکتر "ر" مهربان، آرام و دوست داشتنی اما ناامید ،
خواهشمندم اجازه بدهید شما را بوس کنم.
از همان لپی که هنگام لبخند به گوشه ای جمع می شود!
← صفحه بعد
نظرات ()
