درست ات که رفته ای ,
که شاید دیگر نخواهم ت دید , اما
بوی ات را با خود خواهم داشت..
خیلی دنبالش بودم . بالاخره یافتم اش و خریدم تمام شان را.
نمخواستم کسی , جایی
بوی تو را بدهد !
شده ام یک دختر معمولی که تنها دلخوشی اش خوردن است .دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند ! راضی ام نمی کند .
نه اینترنت و وبلاگ خوانی , نه گودری که تقریبن بسته شد , نه دانلود فیلم و آهنگ های جدید, نه خواندن همشهری جوان و 40چراغ یا حتی گاهی مجله فیلم !
حالا تنها کاری که می کنم این است که بنشینم جلوی لب تابم و فقط گریز آن لاین ببینم ! گاهی هم فیلم های جدید را.مثل همین Midnight in Paris دوست داشتنی.
دیگر درس هم نمی خوانم ! حوصله اش را ندارم .
هیچ کدام از این بخش های مینور استاژر 2 ای را هم دوست ندارم. خسته کننده اند و تایم کانسیومینگ !
چسبیده ام به تخت ام و کلاس ها را یکی در میان خواب می مانم .
.
.
می خواهم از این شهر بروم ،
می خواهم از این جا بروم .
جای دیگری ام آرزوست..
زندگی با چشمان بسته را دوست نداشتم.
پراز حس های سرد و بی روح بود ,
شبیه فیلم های مسعود کیمیایی شده بود آخرش دیگر !
فیلنامه را دوست نداشتم اصلن ..
تنها لحظه ی دوست داشتنی اش همان صحنه ای بود که پرستو در اورژانس با خواهری صدا زدن علی از خواب بیدار می شود و مدتی فقط نگاه و بعد یک قطره اشک همراه با لبخند !
پی ربط : بازی ترانه علیدوستی در این صحنه هم همه ی آن حس را منتقل می کرد .
نظرات ()
