درست ات که رفته ای ,

که شاید دیگر نخواهم ت دید , اما

بوی ات را با خود خواهم داشت..

 

خیلی دنبالش بودم . بالاخره یافتم اش و خریدم  تمام شان  را.

 

نمخواستم کسی , جایی

بوی تو را بدهد !

 

 

  
نویسنده : بابو ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧
تگ ها :

 

 

ترس ام از آن است :

*

 

 

 

 

  
نویسنده : بابو ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :

 

 

شده ام یک دختر معمولی که تنها دلخوشی اش خوردن است .دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند ! راضی ام نمی کند .

نه اینترنت و وبلاگ خوانی , نه گودری که تقریبن بسته شد , نه دانلود فیلم و آهنگ های جدید, نه خواندن همشهری جوان و 40چراغ یا حتی گاهی مجله فیلم !

حالا تنها کاری که می کنم این است که بنشینم جلوی لب تابم و فقط گریز آن لاین ببینم ! گاهی هم فیلم های جدید را.مثل همین Midnight in Paris دوست داشتنی.

دیگر درس هم نمی خوانم ! حوصله اش را ندارم .

هیچ کدام از این بخش های مینور استاژر 2 ای را هم دوست ندارم. خسته  کننده اند و تایم کانسیومینگ !

چسبیده ام به تخت ام و کلاس ها را یکی در میان خواب می مانم .

.

.

می خواهم از این شهر بروم ،

می خواهم از این جا بروم .

جای دیگری ام آرزوست..

 

 

 

  

  
نویسنده : بابو ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :

 

 

زندگی با چشمان بسته را دوست نداشتم.

پراز حس های سرد و بی روح بود ,

شبیه فیلم های مسعود کیمیایی شده بود آخرش دیگر !

فیلنامه را دوست نداشتم اصلن ..

 

تنها لحظه ی دوست داشتنی اش همان صحنه ای بود که پرستو در اورژانس با خواهری صدا زدن علی از خواب بیدار می شود و مدتی فقط نگاه و بعد یک  قطره اشک همراه با لبخند !

 

پی ربط : بازی ترانه علیدوستی در این صحنه هم همه ی آن حس را منتقل می کرد .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بابو ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
تگ ها :